http://www.oxinads.com/users.php# دوست من سلام
هر چه دل تنگت می خواهد  بگو

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 آذر ماه سال 1387

از دوستان به خاطر اینکه نتونستم به نظراتشون جواب بدم معذرت می خوام اخه من نمی تونم زیاد به وبلاگم سر بزنم ممنون که به وبلاگ من هم سر می زنید 

چهارشنبه 13 آذر ماه سال 1387
موضوع: فرق یبن حمـــــــــــام کردن خــــــــــــــانم ها و آقــ

خانم تصمیم به حمام کردن میگیره و شروع میکنه به تهیه کردن لوازم و انجام کارهای  مقدماتی برای رفتن به حمام . اما این لوازم و مقدمات چیست و چگونه انجام میگیره؟

ادامه مطلب ...
جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
مداد رنگی سفید
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
راز عشق
راز عشق در احترام متقابل است احساسات متغیر اند اما احترام دو طرف ثابت می ماند اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است با احترام به نظریاتش گوش کن احترام باعث می شود که او خودش باشد
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
عشق ممنوعه

همکارم گفت امشب عده ای از دوستان درخانه آقای آگهی جمع میشوند، برای شام . من و شما را هم دعوت کردند.
درشهرهای کوچک تنها تفریح رایج مردم جمع شدن درخانه هاست باعرقخوری وتریاک، راستش از تریاک کشی خوشم نمیاد. سرشب رفتیم. روسای ادارات و یا بقول همکارم اراذل اوباش همه جمع بودند. صاحبخانه معرفی کرد: آقای ... رئیس فرهنگ ... آقای ... رئیس غله ... آقای ... رئیس ثبت ... آقای ... رئیس شهربانی که میشناختمش. افسردرستکاری بود یکبارهم گفتم این لباس با فطرتت نمیخواند به شوخی گفت غلط اندازه وبعد رفیق شدیم. صاحبخانه میگفت : آقای ... رئیس دارائی وایشان هم آقای ... سرخم کرد . پریدم وسط حرفش که بلی ایشان را قبلا درشیراز دیده ام ولی نمیدانستم رئیس ساواک است. خوشش نیامد و گفت شما را دردانشگاه شیراز پیش کیم کیک دیدم. بعد ازمکث کوتاه با ژشت بازجویی پرسید: راستی شما دردانشگاه چه کار میکردید؟ که خوشبختانه با ورود تازه واردی صحبت ما قطع شد.
آقایی که وارد شد گفتند رئیس دادگستری یادادگاه شهراست مردی جوان سال با قیافه مطبوع. بعد ازمعرفی و خوش و بش گفت معذرت میخواهم دیرکردم. همین الان از زندان میآیم اینجا. بعد با تأسف نگاهی به حاضران کرد و به رئیس ساواک که رسید خیره شد به صورتش گفت حتما باید گزارش کرد. مخاطبش با لبخندی گفت قطعا. و بعد پرسید داستان ازچه قرار است ؟- از مدتی پیش پرونده ای دردادگاه مطرح است که دختر هفده ساله ای از پدرگدای نابینایش آبستن شده ...
صاحبخانه گفت آهان ضرغامو میگین؟
صدایش را پائین آورد و گفت: میگن آی اهلیل داره ها!
وصدای شلیک حاضران بلند شد.
- بلی درسته اسم متهم ضرغامه. دختر درمقابل پرسش بازجو که چرا با پدرت درآمیختی؟ بازپرس را به زیر زمین نمور وتاریک کاروانسرائی که محل زندگیشان بوده میبرد و میگوید پدرم مرا اینجا بزرگ کرده. مادرم سر زا رفته. پس از آن هیچ زنی حاضر نشده با پدرم درآمیزد. از نه ده سالگی با من در تماس بود. اوایل دستمالی میکرد. میلرزید و ساکت میشد. من چیزی حالیم نبود که چرا میلرزید. میترسیدم بمیرد. پدرم را خیلی دوست دارم. پناهگاه من است جز او کسی را ندارم. دلم همیشه به حالش میسوزد. از دوازده سیزده سالگی رفتارش را کامل تر کرد تا آبستن شدم. و حالا محکمه از قاضی شرع کمک خواسته است.
- قاضی شرع که خودش اهل بخیه است!
- ازاین سئوال رئیس ژاندارمری همه خندیدند.
یکی پرسید:
بالاخره کارشان به کجا کشید؟
- قاضی شرع پرسید از متهم بازجوئی شده گفتم آری. گفت یکبار دیگر بپرسید با کسی که این عمل را مرتکب شده میدانسته دخترش بوده یانه؟ و امروز رفتم زندان دیدن ضرغام و حالیش کردم آن زن که از توآبستن شده دخترت نیست غریبه ای بوده که فعلا ناپدید شده است.
گدا ضرغام پاسخ داد: خودتان را به خریت نزنین. ولی خب هرکاری میکنین بکنین منو ازاینجا ببرین بیرون. ازمن کور علیل چیزی عاید شما نمیشه. ولی خب کاری کردین که سر و صدا راه انداختین افتادم سرزبانها. دوتا از پیرزن های مالدار برای خلاصی من ضامن گذاشته اند.

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
بی تو چون شبهای دیگر

بی تو چون شبهای دیگر
امشب آرامی ندارم
در سکوت کوچه تو
نیمه شب ره می سپارم

آن زمان این کوچه هر شب
کوچه میعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فردای ما بود

این زمان افکنده بر ما
سایه ، دیوار جدایی
ای خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنایی

ای کویر سینه من
بوته های آتشت کو
در شب سرد جدایی
شعله های سرکشت کو

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
راستی یادتون نر برام  مطلب بنویسید
 راستی یادتون نر برام  مطلب بنویسید
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
سی دی های جالب و دیدنی

اگه هم خواستید فیلمی چیزی بخرید برید بالا و رو عکسا کلیک کنید ضرر نمی کنید سی دی یای جالبی دار ممنونم

 

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
حتما بخونید داستان جالبی

 

 ye pesaro dokhtari asheghe hamdige boodan. mikhastan ba ham ezdevaj konan.ama in vasat ye moshkel be vojod miad onam ine ke dokhtare be pesare khianat mikone va ba yeki dige ezdevaj mikone.pesare be mahze shenidane in khabar 300 mm be khodesh benzin tazrigh mikone ama nemimire.kholase ye chand rozi bimarestan bodeo to in modat dokhtare 1 roz ba kamale poroee mire molaghates0h.pesare ham ta ono mibine ye chagho barmidare o mizare donbalesh.pesare bodo dokhtare bodo ta belakhare pesare migirash dastesho bala mibare ke ba chagho behesh bezane ye dafe benzin tamom mikone....Pas dar Masrafe Benzin Sarfe Joee Konid  

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
جمله ی عشقولانه از زرتشت
چنین گفت زرتشت:...عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی دوری کن
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
جمل ی عشقو لا نه با حروف الفبا
می دونی ادما بین الف تا ی قرار دارند . بعضی ها مثل "ب" برات می میرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت می شوند، مثل "م" منتظر می مونند، تا یک روز مثل "ی" یارت بشن
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
جمله ی عشقولانه
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود میایی و من تو را در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
جک در مورد ترک
ترکه با دوست دخترش میره بیرون، گم می شن. دختره میگه: حالا چی کار کنیم؟ ترکه میگه: تو برو خونتون، من هم یک فکری برای خودم می کنم.
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
جک
غضنفر با دو تا از دوستاش توی یک ساختمون بلند بودند که میفهمند ساختمان آتیش گرفته. مامورهای آتیش نشانی اون پایین یک پتوی بزرگ را گرفته بودند و به اینا میگن بپرین پایین. اولی میپره تا میخواد برسه پایین مامورا پتو رو میکشن کنار، یارو میخوره زمین جابجا کارش تموم میشه. دومی میپره بازم تا میخواد برسه پایین پتو را میکشن کنار این یکی هم کارش تموم میشه. بعد هر چی به غضنفر میگن بپر نمیپره، میگه: من به شما ها دیگه اعتماد ندارم چون دیدم با اون دوتا دوستم چکا
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
در مورد ترک
ترکه میاد خونه زنش میبیته یک عالمه آدامس تو دهنش داره میجوه، تعجب میکنه میگه: غضنفر چی شده آدامس میخوری؟ غضنفر میگه: آخه همه میگن تا دهنتو باز میکنی معلوم میشه ترکی!!
یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
دوستان من سلام

سلام به دوستان من این وبلاگ را برای این باز کردم که کسانی که به این وبلاگ وارد می شن چیزی در ان بنویسند ومن این نوشته های دوستانم را در وبلاگ گذاشته تا بقیه ی دوستان از این نوشته ها بهرمند بشن